• جنگ خان ها

  • بانوی محبوب

  • جنگ های فضایی

صفحه 2 از 9 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 83

موضوع: تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

  1. Top | #1

    امتیاز: 880 ، سطح: 7
    پیشروی سطح: %65 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 70
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    880
    سطح
    7
    تشکر دریافتی
    105 بار در 33 پست
    نوشته ها
    1,150
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت500 امتیاز

    تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

    تمامی داستانک های زیبا و جملات قشنگ رو در این تاپیک قرار بدید
    I heard there was a secret chord. That David played and it pleased the Lord But you don't really care for music, do you?

  2. 3 کاربر از DarkArmy عزیز برای این پست تشکر کرده اند:

    FaZii (06-27-2014),Iran.ir (10-22-2013),SaeedRelax (09-19-2014)

  3. Top | #11

    امتیاز: 618 ، سطح: 6
    پیشروی سطح: %34 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 132
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    618
    سطح
    6
    تشکر دریافتی
    198 بار در 74 پست
    نوشته ها
    415
    دستاورد ها:
    مشاوردوستیسه ماه فعالیت500 امتیاز

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

    به سلامتی همه دخترها که ماهند








    ‫در اولین روز پس از عروسی ، زن و شوهــر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند .
    ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد .
    ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم . شوهر چیزی نگفت ، و در را برویشان گشود .
    سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد . مردم متعجبانه از او پرسیدند : علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست ؟
    مرد بسادگی جواب داد :
    چـــون این همـــون کسیــــه که ، در را برویم باز میکنـه !!!‬


    هرچه بالاتر روی، از نظر آنان كه پرواز نمی دانند كوچكتر به نظر خواهی رسید. آندره ژید

    ساراجون <--- click & see my lady profile


  4. Top | #12

    امتیاز: 3,844 ، سطح: 17
    پیشروی سطح: %99 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 6
    فعالیت کل: %4.0
    امتیاز
    3,844
    سطح
    17
    تشکر دریافتی
    2,358 بار در 875 پست
    نوشته ها
    1,737
    دستاورد ها:
    دوستی1000 امتیازپیشرویک سال ثبت نام
    نشان ها:
    تمام کننده بحث

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه




    انسان هرقدر به دستورات پروردگار عمل كند، به همان اندازه به خدا نزديك مي شود.



    گرگ یه نماده که برای رسیدن به اهدافش دست به هرکاری میزنه! پس دوروبرم نچرخ که مثله گرگ تیکه پارت میکنم!

    هیچکس تنها نیست ، او در همه حال کنار ماست !
    *بی همتای اول*


    مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .



  5. Top | #13

    امتیاز: 1,741 ، سطح: 11
    پیشروی سطح: %64 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 109
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    1,741
    سطح
    11
    تشکر دریافتی
    2,042 بار در 1,005 پست
    نوشته ها
    4,413
    دستاورد ها:
    مشاور1000 امتیازسه ماه فعالیت

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

    دخترک که از درس جبر نمره نیاورده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود پیش مادرش رفت و گفت: “همش اتفاق های بد می افته!”
    مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد؟
    و دخترک جواب داد: “البته! من عاشق دست پخت شما هستم.”
    مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد دخترک گفت: “اه..! حالم رو به هم می زنه!”
    مادر تخم مرغ خام پیشنهاد کرد و دختر گفت: “از بوش متنفرم!”
    این بار مادر رو به او کرد و پرسید: “با کمی آرد چطوری؟” و دختر جواب داد که از آن هم بدش می آید.
    مادر با چهره ای مهربان و متین رو به دخترش کرد و گفت: بله شاید همه این ها به تنهایی به نظرت بد بیایند ولی وقتی آنها را به اندازه و شیوه مناسب با هم مخلوط کنیم یک کیک خیلی خوشمزه خواهیم داشت!
    خداوند نیز این چنین عمل می کند؛ ما خیلی وقتها از پیشامدهای ناگوار از پروردگارمان شکایت می کنیم در حالی که فقط او می داند که این موقعیت ها برای آمادگی در مراحل بعدی زندگی لازم است و منتهی به خیر می شود. باید به خداوند توکل کرد و اطمینان داشت که همه این موقعیت های به ظاهر ناخوشایند معجزه می آفرینند.
    مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با اینکه می تواند در هر جای این دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند و تو باید صبور باشی و این مراحل را طی کنی..

  6. Top | #14

    امتیاز: 3,844 ، سطح: 17
    پیشروی سطح: %99 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 6
    فعالیت کل: %4.0
    امتیاز
    3,844
    سطح
    17
    تشکر دریافتی
    2,358 بار در 875 پست
    نوشته ها
    1,737
    دستاورد ها:
    دوستی1000 امتیازپیشرویک سال ثبت نام
    نشان ها:
    تمام کننده بحث

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه




    وقتي تمام احساس دلتنگيت را
    با يک:

    "به من چه"

    پاسخ ميگيري

    دگر به کسي چه که چقدر تنهايي...



    گرگ یه نماده که برای رسیدن به اهدافش دست به هرکاری میزنه! پس دوروبرم نچرخ که مثله گرگ تیکه پارت میکنم!

    هیچکس تنها نیست ، او در همه حال کنار ماست !
    *بی همتای اول*


    مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .



  7. Top | #15

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

    مرد و پسر نابینا :

    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...



    - - - Updated - - -

    مرد و پسر نابینا :

    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...


  8. Top | #16

    امتیاز: 1,564 ، سطح: 11
    پیشروی سطح: %5 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 286
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    1,564
    سطح
    11
    تشکر دریافتی
    661 بار در 381 پست
     
    نوشته ها
    456
    دستاورد ها:
    اولین گروهیک سال ثبت نام1000 امتیاز

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

    »» روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید . »» روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه درداخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه ازمردکور اجازه بگیرد تابلوی اورا برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد . عصرآنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مردنابینا پر از سکه و اسکناس شده است مرد نابینا از صدای قدمهای آن خبرنگار را شناخت وخواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زدو به راه خود ادامه داد . »» مرد نابینا هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد : امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ! پس نتیجه می گیریم : وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید !


    خدایا عاقبتمون رو به خیر کن. آمین

    بای بای

  9. Top | #17

    امتیاز: 1,564 ، سطح: 11
    پیشروی سطح: %5 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 286
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    1,564
    سطح
    11
    تشکر دریافتی
    661 بار در 381 پست
     
    نوشته ها
    456
    دستاورد ها:
    اولین گروهیک سال ثبت نام1000 امتیاز

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

    مار ها قورباغه ها را ميخوردند و قورباغه ها غمگين بودند و به لك لك ها شكايت كردند. لك لك ها مار ها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. اما پس از مدتي لك لك ها گرسنه ماندند و به خوردن قورباغه ها مشغول شدند. قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند. عده اي با لك لك ها كنار امدند و عده اي خواهان برگشت مار ها شدند. مار ها برگشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند. حال ديگر قورباغه ها متقاعد شدند كه براي خورده شدن به دنيا امده اند و يك سوال براي هميشه مطرح ماند: اينكه نميدانند توسط دوستانشان خورده ميشوند يا دشمن هايشان


    خدایا عاقبتمون رو به خیر کن. آمین

    بای بای

  10. Top | #18

    امتیاز: 1,564 ، سطح: 11
    پیشروی سطح: %5 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 286
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    1,564
    سطح
    11
    تشکر دریافتی
    661 بار در 381 پست
     
    نوشته ها
    456
    دستاورد ها:
    اولین گروهیک سال ثبت نام1000 امتیاز

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

    داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ای خدا نجاتم بده! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت


    خدایا عاقبتمون رو به خیر کن. آمین

    بای بای

  11. Top | #19

    امتیاز: 1,564 ، سطح: 11
    پیشروی سطح: %5 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 286
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    1,564
    سطح
    11
    تشکر دریافتی
    661 بار در 381 پست
     
    نوشته ها
    456
    دستاورد ها:
    اولین گروهیک سال ثبت نام1000 امتیاز

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

    دشمنان نیستند که انسان*ها را به تنهایی و انزوا محکوم می*کنند، دوستانند . میلان کوندرا


    خدایا عاقبتمون رو به خیر کن. آمین

    بای بای

  12. Top | #20

    امتیاز: 1,564 ، سطح: 11
    پیشروی سطح: %5 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 286
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    1,564
    سطح
    11
    تشکر دریافتی
    661 بار در 381 پست
     
    نوشته ها
    456
    دستاورد ها:
    اولین گروهیک سال ثبت نام1000 امتیاز

    پاسخ : تاپیک جامع داستان ها و جملات حکیمانه

    هيچ كس قادر نيست ما را خوار و حقير نمايد و آسودگي و آرامش فكرمان را بر هم زند، مگر آنكه خودمان ابزار اين كار را در اختيارشان قرار دهيم. برنارد باروخ


    خدایا عاقبتمون رو به خیر کن. آمین

    بای بای

صفحه 2 از 9 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 02-06-2013, 01:58 PM
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 11-04-2012, 03:07 PM
  3. پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 09-03-2012, 04:14 PM
  4. بوی کباب مستاجر {داستان واقعی}
    توسط Afshin Shakeri در انجمن آزاد غير تخصصي
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 07-22-2012, 12:04 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
کلیه حقوق مادی و معنوی برای پرتال Madmoo محفوظ است.
طراحی قالب توسط وی بی ایران
قدرت گرفته از ویبولتین 4.2