• جنگ خان ها

  • بانوی محبوب

  • جنگ های فضایی

نمایش نتایج: از 1 به 6 از 6

موضوع: اعترافات دیگران!!

  1. Top | #1

    امتیاز: 499 ، سطح: 5
    پیشروی سطح: %49 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 51
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    499
    سطح
    5
    تشکر دریافتی
    9 بار در 4 پست
    نوشته ها
    31
    دستاورد ها:
    دوستیسه ماه فعالیت200 امتیاز

    اعترافات دیگران!!

    اعترافات دیگران!!

    دوره دبستان امتحان جغرافي داشتيم يه سوالش اين بود: تنها قمر کره زمين؟
    من هم با اطمينان کامل نوشتم قمر بني هاشم!!!

    بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم
    ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!

    سوم دبستان که بودم يه روز معلممون مدرسه نيومد منم ظهرش رفتم در خونشون
    که يه کوچه بالاتر از ما بود تکليف شبمو ازش گرفتم!!!!!!

    به عنوان 1 مهندس ميخواستم ديوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زير جايي که ميخوام سوراخ کنم
    سيم برق رد شده باشه، واسه اينکه برق نگيرتم فيوز رو قطع کردم،
    تازه وقتي ديدم دريل کار نميکنه کلي غصه خوردم که دريل سوخت !!

    بچه که بودم، جو گير بودم نماز بخونم .... بعد چادر گل منگوليمو ميذاشتم مهرم ميذاشتم
    رو به قبله وا ميستادم شروع ميکردم به نماز خوندن ... اما جاي سوره ها شعر کلاه قرمزيو مي خوندم....
    >>>آقاي راننده...آقاي راننده...يالا بزن توو دنده....!!!!


    چهار سال پيش بايد آندوسکوپي ميکردم. از يه لوله باد ميفرستن تو باسن مبارک که راحت ديده شه.
    دکتره نميدونم چي بود داستان که باد خالي نکرد. يه تاکسي گرفتم برم خونه.
    وسطا راه ديگه داغون فشار آورده بود از دستم در رفت ***يدم.
    منم ديگه ديدم آبروم رفته دلدرد شديدم دارم از فشار باد، هر چي بود دادم.
    انقدم فشارش زياد بود کل ماشين رفته بود رو ويبره.
    راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره ميزد يا امام هشتم...يا حسين.
    يه پيرمرده هم داد ميزد حواست به جلو باشه.
    راننده فهميد من ***يدم زد بقل گفت يابوو گم شو پايين فک کردم آمريکا حمله کرده

    بچه که بودم شبا پيش خواهرم ميخوابيدم وسطاي شب که مطمئن ميشدم
    که خوابش سنگين شده دستشو مي*کردم تو دماغم!

    راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود،
    شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت.
    يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام.
    رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد،
    منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!

    تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم،
    منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش،
    اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!!
    مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست!
    طرف باباي بچه بود!!


    روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم
    وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن
    با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن
    ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد ...

    سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقايون پيش يه آقايي نشستم و از خستگي خوابم برد،
    نزديک مقصد ديدم زانوم درد ميکنه فهميدم آقايه کناري 3-2 بار با کيفش کوبيده تو پام تا بيدارم کنه
    چون ميخواست پياده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خيلي شاکي نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود.
    آقاهه گفت : ببخشيد خانم 5 بار صداتون کردم نشنيدين، ترسيديم.
    براي اينکه ضايع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و
    با زبون کر و لالي و طلبکارانه عصبانيتم رو نشون دادم، مرد بيچاره اينقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه
    با دست و ايما و اشاره از من معذرت خواهي ميکرد!!

    وقتي پدرم روزنامه ميخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمين تو هوا جلوي صورتش نگه ميداره
    بچه که بودم يواشکي ميرفتم پشت روزنامه طوري که پدرم منو نبينه و با مشت چنان ميکوبيدم
    وسط روزنامه، پاره که ميشد هيچ، عينکش مي افتاد و بابا کل مطلب رو گم ميکرد.
    کلاً پدرم 30ثانيه هنگ ميکرد.
    بعد يک نگاه عاقل اندر سفيهي به من ميکرد و حرص ميخورد.
    اما هيچي بهم نميگفت و من مانند خر کيف ميکردم.
    تا اينکه يه روز پدرم پيش دستي کرد و قبل از من روزنامه رو کشيد
    و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبيدم تو عينکه بابام. عينک شکست.
    من 5 روز تو شوک بودم!!

    بچه که بودم هميشه دلم ميخواس يه جوري داداش کوچيکمو سر به نيس کنم!
    رفتم بقالي مرگ موش بگيرم آقاهه که ميدونس چه فسقل مشنگيم بجاش آرد بهم داد
    منم ريختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتي همه شروع کردن به خوردن يهو گريه*ام گرفت!
    با چشاي خيس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بميريم!!!!

    تا سنه 13-12 سالگي تحت تاثير حرفاي مادربزرگم که خيلي تو قيد و بند حجاب بود با روسري مي*شستم
    جلوي تلويزيون مخصوصا از ايرج طهماسب خيلي خجالت ميکشيدم.
    زياد ميخنديد فکر ميکردم بهم نظر داره !!!!!

    مامان بزرگ خدا بيامرز ما تو 95 سالگي فوت کرد.
    صبح روزي که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بوديم و همه داشتن گريه ميکردن.
    جمعيتم زياد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتيم گريه ميکرديم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گريه بود
    يهو دختر خالم که تازه رسيده بود اومد تو حياط و با جديت داد کشيد : مامان بزرگ زود رفتي ...
    يهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نميشد!!

    يه شب مادرم مريض بود داشتم ازش پرستاري ميکردم بعد گفت برو برام آب بيار رفتم آب آوردم
    ديدم خوابش برده اومدم تريپ بايزيد بسطامي بردارم صبر کنم بيدار شه
    يه دفعه يه لحظه خوابم برد آبو ريختم رو مامانم !!!!!!!!

    ﻭَﻗــﺘـــيــ

    ⇩ﻣــَـﺸــﺘــــﻴــــا⇩

    ﺳـُـﮑــﻮﺕ ﻣﻴــﮑـُـــﻨــَـــﻦ ...

    ⇧ﻟـــﺎﺷـــﻴـــــــﺎ⇧

    ﻇـُـﻬــــﻮﺭ ﻣﻴــﮑـُــﻨـــَـﻦ ...

    هـِـــــه ...آرهـ ... ثــــابــِــت شُـــده !!!
    خــــــیلیــــا دوســــــــت دارن بـــا مـــــا بــاشـــن…
    امـــــــا هنـــــو بـــــراشـــون زوده ایـنقـــــد بـــــالا بــــــاشـــــــــــن…
    ﺍﻭﻧـــﻘــَﺪﺭ ﮐـِـﻪ ﺣَــــﺮﻑ ﭘُـــﺶ ﺳَﺮِﻣــــﻮﻧِﻪ ﺁﺩَﻡ ﺭﻭﺑــِـﺮﻭﻣﻮﻥ
    ﻧـــــﯽ !!!
    بـه بعضیام باس گفـت:
    آخـه پــشم...
    تــو رو چــه به خــشــــم...؟؟!
    وقــتی میگـم خـــفه شو بگــو...
    چــــشــــم...


  2. 2 کاربر از gad of war milad عزیز برای این پست تشکر کرده اند:

    1526hadi (06-10-2014),safavifilm (12-10-2016)

  3. Top | #2

    امتیاز: 319 ، سطح: 3
    پیشروی سطح: %69 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 31
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    319
    سطح
    3
    تشکر دریافتی
    24 بار در 18 پست
    نوشته ها
    184
    دستاورد ها:
    سه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : اعترافات دیگران!!

    نقل قول نوشته اصلی توسط gad of war milad نمایش پست ها
    اعترافات دیگران!!

    دوره دبستان امتحان جغرافي داشتيم يه سوالش اين بود: تنها قمر کره زمين؟
    من هم با اطمينان کامل نوشتم قمر بني هاشم!!!

    بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم
    ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!

    سوم دبستان که بودم يه روز معلممون مدرسه نيومد منم ظهرش رفتم در خونشون
    که يه کوچه بالاتر از ما بود تکليف شبمو ازش گرفتم!!!!!!

    به عنوان 1 مهندس ميخواستم ديوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زير جايي که ميخوام سوراخ کنم
    سيم برق رد شده باشه، واسه اينکه برق نگيرتم فيوز رو قطع کردم،
    تازه وقتي ديدم دريل کار نميکنه کلي غصه خوردم که دريل سوخت !!

    بچه که بودم، جو گير بودم نماز بخونم .... بعد چادر گل منگوليمو ميذاشتم مهرم ميذاشتم
    رو به قبله وا ميستادم شروع ميکردم به نماز خوندن ... اما جاي سوره ها شعر کلاه قرمزيو مي خوندم....
    >>>آقاي راننده...آقاي راننده...يالا بزن توو دنده....!!!!


    چهار سال پيش بايد آندوسکوپي ميکردم. از يه لوله باد ميفرستن تو باسن مبارک که راحت ديده شه.
    دکتره نميدونم چي بود داستان که باد خالي نکرد. يه تاکسي گرفتم برم خونه.
    وسطا راه ديگه داغون فشار آورده بود از دستم در رفت ***يدم.
    منم ديگه ديدم آبروم رفته دلدرد شديدم دارم از فشار باد، هر چي بود دادم.
    انقدم فشارش زياد بود کل ماشين رفته بود رو ويبره.
    راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره ميزد يا امام هشتم...يا حسين.
    يه پيرمرده هم داد ميزد حواست به جلو باشه.
    راننده فهميد من ***يدم زد بقل گفت يابوو گم شو پايين فک کردم آمريکا حمله کرده

    بچه که بودم شبا پيش خواهرم ميخوابيدم وسطاي شب که مطمئن ميشدم
    که خوابش سنگين شده دستشو مي*کردم تو دماغم!

    راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود،
    شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت.
    يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام.
    رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد،
    منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!

    تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم،
    منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش،
    اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!!
    مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست!
    طرف باباي بچه بود!!


    روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم
    وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن
    با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن
    ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد ...

    سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقايون پيش يه آقايي نشستم و از خستگي خوابم برد،
    نزديک مقصد ديدم زانوم درد ميکنه فهميدم آقايه کناري 3-2 بار با کيفش کوبيده تو پام تا بيدارم کنه
    چون ميخواست پياده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خيلي شاکي نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود.
    آقاهه گفت : ببخشيد خانم 5 بار صداتون کردم نشنيدين، ترسيديم.
    براي اينکه ضايع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و
    با زبون کر و لالي و طلبکارانه عصبانيتم رو نشون دادم، مرد بيچاره اينقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه
    با دست و ايما و اشاره از من معذرت خواهي ميکرد!!

    وقتي پدرم روزنامه ميخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمين تو هوا جلوي صورتش نگه ميداره
    بچه که بودم يواشکي ميرفتم پشت روزنامه طوري که پدرم منو نبينه و با مشت چنان ميکوبيدم
    وسط روزنامه، پاره که ميشد هيچ، عينکش مي افتاد و بابا کل مطلب رو گم ميکرد.
    کلاً پدرم 30ثانيه هنگ ميکرد.
    بعد يک نگاه عاقل اندر سفيهي به من ميکرد و حرص ميخورد.
    اما هيچي بهم نميگفت و من مانند خر کيف ميکردم.
    تا اينکه يه روز پدرم پيش دستي کرد و قبل از من روزنامه رو کشيد
    و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبيدم تو عينکه بابام. عينک شکست.
    من 5 روز تو شوک بودم!!

    بچه که بودم هميشه دلم ميخواس يه جوري داداش کوچيکمو سر به نيس کنم!
    رفتم بقالي مرگ موش بگيرم آقاهه که ميدونس چه فسقل مشنگيم بجاش آرد بهم داد
    منم ريختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتي همه شروع کردن به خوردن يهو گريه*ام گرفت!
    با چشاي خيس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بميريم!!!!

    تا سنه 13-12 سالگي تحت تاثير حرفاي مادربزرگم که خيلي تو قيد و بند حجاب بود با روسري مي*شستم
    جلوي تلويزيون مخصوصا از ايرج طهماسب خيلي خجالت ميکشيدم.
    زياد ميخنديد فکر ميکردم بهم نظر داره !!!!!

    مامان بزرگ خدا بيامرز ما تو 95 سالگي فوت کرد.
    صبح روزي که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بوديم و همه داشتن گريه ميکردن.
    جمعيتم زياد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتيم گريه ميکرديم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گريه بود
    يهو دختر خالم که تازه رسيده بود اومد تو حياط و با جديت داد کشيد : مامان بزرگ زود رفتي ...
    يهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نميشد!!

    يه شب مادرم مريض بود داشتم ازش پرستاري ميکردم بعد گفت برو برام آب بيار رفتم آب آوردم
    ديدم خوابش برده اومدم تريپ بايزيد بسطامي بردارم صبر کنم بيدار شه
    يه دفعه يه لحظه خوابم برد آبو ريختم رو مامانم !!!!!!!!
    ایول بهترین بود
    یعنی واقعا زدن یه تشکر اینقدر زحمت داره؟
    پس تشکر یادت نره.

    ‫تا حالا دقت کردید؟
    شانس یه بار در خونه ادم رو می زنه.
    بد شانسی دستش رو از زنگ بر نمی داره.
    بدبختی هم که کلا کلید داره.
    اسمم تو خوانوارز دنیا 2:ونداد
    اسمم تو مافیا:ونداد

  4. Top | #3

    امتیاز: 456 ، سطح: 5
    پیشروی سطح: %6 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 94
    فعالیت کل: %4.7
    امتیاز
    456
    سطح
    5
    تشکر دریافتی
    266 بار در 97 پست
    نوشته ها
    298
    دستاورد ها:
    دوستی200 امتیازسه ماه فعالیت

    پاسخ : اعترافات دیگران!!

    خیلی با حال بود دمت گرم
    نبردهای زندگی همیشه به نفع قویترین ها پایان نمی پذیرد بلكه دیر یا زود برد با آن كسی است كه بردن را باور دارد

  5. Top | #4

    امتیاز: 499 ، سطح: 5
    پیشروی سطح: %49 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 51
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    499
    سطح
    5
    تشکر دریافتی
    9 بار در 4 پست
    نوشته ها
    31
    دستاورد ها:
    دوستیسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : اعترافات دیگران!!

    اینم یکی دیگه
    *
    اعتراف می کنم پسر همسایمون دوتا سی دی از ویدیوکلوپ برداشته بود. گفتم که بده من هم ببینم. اون هم گفت به شرط اینکه یه سی دی جدید بدی. من هم که هیچی نداشتم رو یه سی دی الکی نوشتم کشتی رانی در کوهستان و بهش گفتم این فیلم رو هیچ جا ندارن. خیلی خوبه! خلاصه خیلی تعریف کردم اون دوتا سی دی رو ازش گرفتم ...
    * چند شب قبل خواب دیدم از کنار فلکه شهرداری با موتور یه تیکه خلاف رفتم تا به اون طرف رسیدم از شانس بد ما دیدم پلیس ها وایسادن میگن ایست ایست! ما هم همون وسط خیابون وایسادیم. حالا مونده بودیم یه دنده بزنیم فرار کنیم یا موتور رو بدیم تحویل شون! خواستم فرار کنم دیدم به سربازه گفت شلیک کن!!! خلاصه آخرش موتور رو گرفتن. حالا حتما میگین این چه ربطی به اعتراف کردن داره؟ آخه بعد از این خواب بدون اینکه حواسم باشه همه این ها یه خواب بوده، نیم ساعتی رو تخت داشتم فکر می کردم که حالا جریمه و دردسر آزاد کردن موتور به کنار، فردا با چی برم دانشگاه؟!
    * اعتراف می کنم یه بار توی ویندوز 98 دستم خورد چند تا شورت کات پاک شد. بلد نبودم چیکار کنم. دل چرکی شدم ویندوزو پاک کردم دوباره نصب کردم!
    * اعتراف می کنم یکی از سوالات دوران کودکی من این بود که تو جاده چرا ما هر چی از ماشین ها سبقت می گیریم، اول نمی شیم...
    *
    اعتراف می کنم تو بچگی هام یه بار بابا و مامان من دعوا کردن، من هم رفتم یه عالمه حشره کش زدم به خودم که بمیرم ... وصیت نامه هم نوشتم تازه، توش حلالشون کردم که عذاب وجدان بگیرن!
    *
    اعتراف می کنم که بچه بودم یه کارتون نشون می داد که مورچه زیره فیله یه سوزن می زاره و فیله میره هوا. منم زیر یه بنده خدایی سوزن گذاشتم که بره هوا، جیغ زد ولی متاسفانه نرفت هوا!
    *
    اعتراف می کنم دو هفته قبل داشتم می رفتم جلسه، خیلی عجله داشتم، بهترین کت و شلوارم رو پوشیده بودم. باورتون نمی شه، وقتی از جلسه برگشتم خونه و درست دم در بود که فهمیدم همه این مدت با دمپایی بودم!
    *
    اعتراف می کنم یه بار داشتم پشت سر یه بنده خدایی حرف می زدم توی یه جمعی، خیلی از دستش عصبانی بودم. یه کم هم غیرمنصفانه و البته بی ادبانه حرف زدم. وقتی حرفم تموم شد یکی از بچه ها گفت: دیگه چیزی نمیخوای بهش بگی! گفتم: چرا، هر چی به او عوضی بگم حقشه اما همین بسشه، چطور مگه؟ گفت: چون هفته قبل اومده خواستگاری خواهرم و عقد کردن. الان تقریبا هر شب می بینمش، گفتم پیغامی داری بهش برسونم...

    ﻭَﻗــﺘـــيــ

    ⇩ﻣــَـﺸــﺘــــﻴــــا⇩

    ﺳـُـﮑــﻮﺕ ﻣﻴــﮑـُـــﻨــَـــﻦ ...

    ⇧ﻟـــﺎﺷـــﻴـــــــﺎ⇧

    ﻇـُـﻬــــﻮﺭ ﻣﻴــﮑـُــﻨـــَـﻦ ...

    هـِـــــه ...آرهـ ... ثــــابــِــت شُـــده !!!
    خــــــیلیــــا دوســــــــت دارن بـــا مـــــا بــاشـــن…
    امـــــــا هنـــــو بـــــراشـــون زوده ایـنقـــــد بـــــالا بــــــاشـــــــــــن…
    ﺍﻭﻧـــﻘــَﺪﺭ ﮐـِـﻪ ﺣَــــﺮﻑ ﭘُـــﺶ ﺳَﺮِﻣــــﻮﻧِﻪ ﺁﺩَﻡ ﺭﻭﺑــِـﺮﻭﻣﻮﻥ
    ﻧـــــﯽ !!!
    بـه بعضیام باس گفـت:
    آخـه پــشم...
    تــو رو چــه به خــشــــم...؟؟!
    وقــتی میگـم خـــفه شو بگــو...
    چــــشــــم...


  6. 2 کاربر از gad of war milad عزیز برای این پست تشکر کرده اند:

    safavifilm (12-10-2016),YULAREN (09-16-2014)

  7. Top | #5

    امتیاز: 348 ، سطح: 3
    پیشروی سطح: %98 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 2
    فعالیت کل: %0.2
    امتیاز
    348
    سطح
    3
    تشکر دریافتی
    9 بار در 8 پست
    نوشته ها
    457
    دستاورد ها:
    دوستیسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : اعترافات دیگران!!

    نقل قول نوشته اصلی توسط gad of war milad نمایش پست ها
    اعترافات دیگران!!

    دوره دبستان امتحان جغرافي داشتيم يه سوالش اين بود: تنها قمر کره زمين؟
    من هم با اطمينان کامل نوشتم قمر بني هاشم!!!

    بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم
    ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!

    سوم دبستان که بودم يه روز معلممون مدرسه نيومد منم ظهرش رفتم در خونشون
    که يه کوچه بالاتر از ما بود تکليف شبمو ازش گرفتم!!!!!!

    به عنوان 1 مهندس ميخواستم ديوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زير جايي که ميخوام سوراخ کنم
    سيم برق رد شده باشه، واسه اينکه برق نگيرتم فيوز رو قطع کردم،
    تازه وقتي ديدم دريل کار نميکنه کلي غصه خوردم که دريل سوخت !!

    بچه که بودم، جو گير بودم نماز بخونم .... بعد چادر گل منگوليمو ميذاشتم مهرم ميذاشتم
    رو به قبله وا ميستادم شروع ميکردم به نماز خوندن ... اما جاي سوره ها شعر کلاه قرمزيو مي خوندم....
    >>>آقاي راننده...آقاي راننده...يالا بزن توو دنده....!!!!


    چهار سال پيش بايد آندوسکوپي ميکردم. از يه لوله باد ميفرستن تو باسن مبارک که راحت ديده شه.
    دکتره نميدونم چي بود داستان که باد خالي نکرد. يه تاکسي گرفتم برم خونه.
    وسطا راه ديگه داغون فشار آورده بود از دستم در رفت ***يدم.
    منم ديگه ديدم آبروم رفته دلدرد شديدم دارم از فشار باد، هر چي بود دادم.
    انقدم فشارش زياد بود کل ماشين رفته بود رو ويبره.
    راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره ميزد يا امام هشتم...يا حسين.
    يه پيرمرده هم داد ميزد حواست به جلو باشه.
    راننده فهميد من ***يدم زد بقل گفت يابوو گم شو پايين فک کردم آمريکا حمله کرده

    بچه که بودم شبا پيش خواهرم ميخوابيدم وسطاي شب که مطمئن ميشدم
    که خوابش سنگين شده دستشو مي*کردم تو دماغم!

    راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود،
    شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت.
    يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام.
    رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد،
    منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!

    تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم،
    منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش،
    اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!!
    مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست!
    طرف باباي بچه بود!!


    روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم
    وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن
    با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن
    ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد ...

    سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقايون پيش يه آقايي نشستم و از خستگي خوابم برد،
    نزديک مقصد ديدم زانوم درد ميکنه فهميدم آقايه کناري 3-2 بار با کيفش کوبيده تو پام تا بيدارم کنه
    چون ميخواست پياده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خيلي شاکي نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود.
    آقاهه گفت : ببخشيد خانم 5 بار صداتون کردم نشنيدين، ترسيديم.
    براي اينکه ضايع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و
    با زبون کر و لالي و طلبکارانه عصبانيتم رو نشون دادم، مرد بيچاره اينقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه
    با دست و ايما و اشاره از من معذرت خواهي ميکرد!!

    وقتي پدرم روزنامه ميخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمين تو هوا جلوي صورتش نگه ميداره
    بچه که بودم يواشکي ميرفتم پشت روزنامه طوري که پدرم منو نبينه و با مشت چنان ميکوبيدم
    وسط روزنامه، پاره که ميشد هيچ، عينکش مي افتاد و بابا کل مطلب رو گم ميکرد.
    کلاً پدرم 30ثانيه هنگ ميکرد.
    بعد يک نگاه عاقل اندر سفيهي به من ميکرد و حرص ميخورد.
    اما هيچي بهم نميگفت و من مانند خر کيف ميکردم.
    تا اينکه يه روز پدرم پيش دستي کرد و قبل از من روزنامه رو کشيد
    و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبيدم تو عينکه بابام. عينک شکست.
    من 5 روز تو شوک بودم!!

    بچه که بودم هميشه دلم ميخواس يه جوري داداش کوچيکمو سر به نيس کنم!
    رفتم بقالي مرگ موش بگيرم آقاهه که ميدونس چه فسقل مشنگيم بجاش آرد بهم داد
    منم ريختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتي همه شروع کردن به خوردن يهو گريه*ام گرفت!
    با چشاي خيس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بميريم!!!!

    تا سنه 13-12 سالگي تحت تاثير حرفاي مادربزرگم که خيلي تو قيد و بند حجاب بود با روسري مي*شستم
    جلوي تلويزيون مخصوصا از ايرج طهماسب خيلي خجالت ميکشيدم.
    زياد ميخنديد فکر ميکردم بهم نظر داره !!!!!

    مامان بزرگ خدا بيامرز ما تو 95 سالگي فوت کرد.
    صبح روزي که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بوديم و همه داشتن گريه ميکردن.
    جمعيتم زياد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتيم گريه ميکرديم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گريه بود
    يهو دختر خالم که تازه رسيده بود اومد تو حياط و با جديت داد کشيد : مامان بزرگ زود رفتي ...
    يهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نميشد!!

    يه شب مادرم مريض بود داشتم ازش پرستاري ميکردم بعد گفت برو برام آب بيار رفتم آب آوردم
    ديدم خوابش برده اومدم تريپ بايزيد بسطامي بردارم صبر کنم بيدار شه
    يه دفعه يه لحظه خوابم برد آبو ريختم رو مامانم !!!!!!!!
    عالی بود دمت گرم

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط gad of war milad نمایش پست ها
    اعترافات دیگران!!

    دوره دبستان امتحان جغرافي داشتيم يه سوالش اين بود: تنها قمر کره زمين؟
    من هم با اطمينان کامل نوشتم قمر بني هاشم!!!

    بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم
    ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!

    سوم دبستان که بودم يه روز معلممون مدرسه نيومد منم ظهرش رفتم در خونشون
    که يه کوچه بالاتر از ما بود تکليف شبمو ازش گرفتم!!!!!!

    به عنوان 1 مهندس ميخواستم ديوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زير جايي که ميخوام سوراخ کنم
    سيم برق رد شده باشه، واسه اينکه برق نگيرتم فيوز رو قطع کردم،
    تازه وقتي ديدم دريل کار نميکنه کلي غصه خوردم که دريل سوخت !!

    بچه که بودم، جو گير بودم نماز بخونم .... بعد چادر گل منگوليمو ميذاشتم مهرم ميذاشتم
    رو به قبله وا ميستادم شروع ميکردم به نماز خوندن ... اما جاي سوره ها شعر کلاه قرمزيو مي خوندم....
    >>>آقاي راننده...آقاي راننده...يالا بزن توو دنده....!!!!


    چهار سال پيش بايد آندوسکوپي ميکردم. از يه لوله باد ميفرستن تو باسن مبارک که راحت ديده شه.
    دکتره نميدونم چي بود داستان که باد خالي نکرد. يه تاکسي گرفتم برم خونه.
    وسطا راه ديگه داغون فشار آورده بود از دستم در رفت ***يدم.
    منم ديگه ديدم آبروم رفته دلدرد شديدم دارم از فشار باد، هر چي بود دادم.
    انقدم فشارش زياد بود کل ماشين رفته بود رو ويبره.
    راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره ميزد يا امام هشتم...يا حسين.
    يه پيرمرده هم داد ميزد حواست به جلو باشه.
    راننده فهميد من ***يدم زد بقل گفت يابوو گم شو پايين فک کردم آمريکا حمله کرده

    بچه که بودم شبا پيش خواهرم ميخوابيدم وسطاي شب که مطمئن ميشدم
    که خوابش سنگين شده دستشو مي*کردم تو دماغم!

    راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود،
    شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت.
    يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام.
    رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد،
    منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!

    تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم،
    منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش،
    اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!!
    مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست!
    طرف باباي بچه بود!!


    روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم
    وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن
    با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن
    ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد ...

    سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقايون پيش يه آقايي نشستم و از خستگي خوابم برد،
    نزديک مقصد ديدم زانوم درد ميکنه فهميدم آقايه کناري 3-2 بار با کيفش کوبيده تو پام تا بيدارم کنه
    چون ميخواست پياده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خيلي شاکي نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود.
    آقاهه گفت : ببخشيد خانم 5 بار صداتون کردم نشنيدين، ترسيديم.
    براي اينکه ضايع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و
    با زبون کر و لالي و طلبکارانه عصبانيتم رو نشون دادم، مرد بيچاره اينقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه
    با دست و ايما و اشاره از من معذرت خواهي ميکرد!!

    وقتي پدرم روزنامه ميخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمين تو هوا جلوي صورتش نگه ميداره
    بچه که بودم يواشکي ميرفتم پشت روزنامه طوري که پدرم منو نبينه و با مشت چنان ميکوبيدم
    وسط روزنامه، پاره که ميشد هيچ، عينکش مي افتاد و بابا کل مطلب رو گم ميکرد.
    کلاً پدرم 30ثانيه هنگ ميکرد.
    بعد يک نگاه عاقل اندر سفيهي به من ميکرد و حرص ميخورد.
    اما هيچي بهم نميگفت و من مانند خر کيف ميکردم.
    تا اينکه يه روز پدرم پيش دستي کرد و قبل از من روزنامه رو کشيد
    و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبيدم تو عينکه بابام. عينک شکست.
    من 5 روز تو شوک بودم!!

    بچه که بودم هميشه دلم ميخواس يه جوري داداش کوچيکمو سر به نيس کنم!
    رفتم بقالي مرگ موش بگيرم آقاهه که ميدونس چه فسقل مشنگيم بجاش آرد بهم داد
    منم ريختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتي همه شروع کردن به خوردن يهو گريه*ام گرفت!
    با چشاي خيس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بميريم!!!!

    تا سنه 13-12 سالگي تحت تاثير حرفاي مادربزرگم که خيلي تو قيد و بند حجاب بود با روسري مي*شستم
    جلوي تلويزيون مخصوصا از ايرج طهماسب خيلي خجالت ميکشيدم.
    زياد ميخنديد فکر ميکردم بهم نظر داره !!!!!

    مامان بزرگ خدا بيامرز ما تو 95 سالگي فوت کرد.
    صبح روزي که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بوديم و همه داشتن گريه ميکردن.
    جمعيتم زياد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتيم گريه ميکرديم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گريه بود
    يهو دختر خالم که تازه رسيده بود اومد تو حياط و با جديت داد کشيد : مامان بزرگ زود رفتي ...
    يهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نميشد!!

    يه شب مادرم مريض بود داشتم ازش پرستاري ميکردم بعد گفت برو برام آب بيار رفتم آب آوردم
    ديدم خوابش برده اومدم تريپ بايزيد بسطامي بردارم صبر کنم بيدار شه
    يه دفعه يه لحظه خوابم برد آبو ريختم رو مامانم !!!!!!!!
    عالی بود دمت گرم
    don't_ask_about_me

    هستم




  8. Top | #6

    امتیاز: 499 ، سطح: 5
    پیشروی سطح: %49 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 51
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    499
    سطح
    5
    تشکر دریافتی
    9 بار در 4 پست
    نوشته ها
    31
    دستاورد ها:
    دوستیسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : اعترافات دیگران!!

    اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!
    تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!
    .
    .
    .
    اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
    دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید
    اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
    مامان گفت نوید کیه؟
    گفتم: پسر آقای …
    گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده
    .
    .
    .
    چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود … بهش اس ام اس(!) زدم گوشیتو جا گذاشتی!!!!!!!
    .
    .
    .
    چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم
    .
    .
    .
    اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! معلم اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا ، رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس ۴ – ۵ نفر شلوغو آورد بیرون زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
    وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن زدنم !
    .
    .
    .
    اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده …ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
    بیشترم به دریچه کولر شک داشتم
    .
    .
    .
    اعتراف می*کنم سر فینال جام جهانی* تا لحظه*ای که اسپانیا گل زد فکر می*کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی*، گل هم که زد کلی* لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ – هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم
    .
    .
    .
    اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود خندون رفتم تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم!
    بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون!
    .
    .
    .
    یه بار با بچه ها بودیم یکی از دوستام رو بعد از مدت ها دیدم ، کلی ریش گذاشته بود
    با خنده بهش گفتم : علی این ** بازیا چیه ؟
    گفت پدرم فوت کرده
    :l گفتم تسلیت میگم
    .
    .
    .
    اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده
    .
    .
    .
    اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون…بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت….گفتم منم همینطور….گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم

    ﻭَﻗــﺘـــيــ

    ⇩ﻣــَـﺸــﺘــــﻴــــا⇩

    ﺳـُـﮑــﻮﺕ ﻣﻴــﮑـُـــﻨــَـــﻦ ...

    ⇧ﻟـــﺎﺷـــﻴـــــــﺎ⇧

    ﻇـُـﻬــــﻮﺭ ﻣﻴــﮑـُــﻨـــَـﻦ ...

    هـِـــــه ...آرهـ ... ثــــابــِــت شُـــده !!!
    خــــــیلیــــا دوســــــــت دارن بـــا مـــــا بــاشـــن…
    امـــــــا هنـــــو بـــــراشـــون زوده ایـنقـــــد بـــــالا بــــــاشـــــــــــن…
    ﺍﻭﻧـــﻘــَﺪﺭ ﮐـِـﻪ ﺣَــــﺮﻑ ﭘُـــﺶ ﺳَﺮِﻣــــﻮﻧِﻪ ﺁﺩَﻡ ﺭﻭﺑــِـﺮﻭﻣﻮﻥ
    ﻧـــــﯽ !!!
    بـه بعضیام باس گفـت:
    آخـه پــشم...
    تــو رو چــه به خــشــــم...؟؟!
    وقــتی میگـم خـــفه شو بگــو...
    چــــشــــم...


  9. کاربر زیر از gad of war milad برای ارسال این پست تشکر کرده است:

    1526hadi (06-10-2014)

موضوعات مشابه

  1. تبریک رنک 1 و 2 و 3 به مجمع المعتادین دن 7:دی
    توسط amir2060 در انجمن دنیای 7 جنگ خان ها
    پاسخ: 64
    آخرين نوشته: 12-03-2012, 12:57 PM
  2. اعتراف میکنم ها:))))))))
    توسط Darkness در انجمن آزاد غير تخصصي
    پاسخ: 30
    آخرين نوشته: 09-05-2012, 10:16 AM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
کلیه حقوق مادی و معنوی برای پرتال Madmoo محفوظ است.
طراحی قالب توسط وی بی ایران
قدرت گرفته از ویبولتین 4.2