• جنگ خان ها

  • بانوی محبوب

  • جنگ های فضایی

صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 40

موضوع: داستانهای عاشقانه

  1. Top | #1

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    داستانهای عاشقانه

    سلام.من خیلی از داستان خوشم میاد.مخصوصا اگه عاشقانه باشه.واسه همین هم یه تالپیک زدم که توش هم دیگران داستانهای منو بخونن و هم من مال دیگران رو.لذت ببرید¹1²
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


  2. Top | #31

    امتیاز: 5,215 ، سطح: 21
    پیشروی سطح: %33 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 335
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    5,215
    سطح
    21
    تشکر دریافتی
    3,736 بار در 2,075 پست
    نوشته ها
    4,389
    دستاورد ها:
    یک سال ثبت نام5000 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    Spoiler

    وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
    نگفتم: عزیزم، این کار را نکن.
    نگفتم: برگرد
    و یک بار دیگر به من فرصت بده.
    وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
    رویم را برگرداندم.
    حالا او رفته
    و من
    تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
    نگفتم: عزیزم متاسفم،
    چون من هم مقّصر بودم.
    نگفتم: اختلاف*ها را کنار بگذاریم،
    چون تمام آن*چه می*خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
    گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده*ای،
    من آن را سد نخواهم کرد.
    حالا او رفته
    و من
    تمام چیزهایی را که نگفتم، می*شنوم.
    او را در آغوش نگرفتم و اشک*هایش را پاک نکردم
    نگفتم*: اگر تو نباشی
    زندگی*ام بی*معنی خواهد بود.
    فکر می*کردم از تمامی آن بازی*ها خلاص خواهم شد.
    اما حالا، تنها کاری که می*کنم
    گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
    نگفتم: بارانی*ات را درآر…
    قهوه درست می*کنم و با هم حرف می*زنیم.
    نگفتم: جاده بیرون خانه
    طولانی و خلوت و بی*انتهاست.
    گفتم: خدانگهدار، موفق باشی،
    خدا به همراهت.
    او رفت
    و مرا تنها گذاشت
    تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.
    از بچگی بهم گفتن بزرگ میشی یادت میره
    من کوچیک شدم و یادم موند و این یادم داد
    که واقعیت همیشه خلاف گفته هاشون خواهد بود

  3. Top | #32

    امتیاز: 5,215 ، سطح: 21
    پیشروی سطح: %33 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 335
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    5,215
    سطح
    21
    تشکر دریافتی
    3,736 بار در 2,075 پست
    نوشته ها
    4,389
    دستاورد ها:
    یک سال ثبت نام5000 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
    دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.


    در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
    روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
    دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
    دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
    زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
    ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
    پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
    مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
    پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
    مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
    مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
    پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
    پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
    کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
    معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
    از بچگی بهم گفتن بزرگ میشی یادت میره
    من کوچیک شدم و یادم موند و این یادم داد
    که واقعیت همیشه خلاف گفته هاشون خواهد بود

  4. Top | #33

    امتیاز: 880 ، سطح: 7
    پیشروی سطح: %65 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 70
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    880
    سطح
    7
    تشکر دریافتی
    69 بار در 17 پست
     
    نوشته ها
    169
    دستاورد ها:
    سه ماه فعالیت500 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.
    پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.
    انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.
    در وزن ثابت زمان، پیاله پیاله گلاب ازچشمان آبى ام مى گرفتم وغبار روى سنگ قبر بى نامت را پاك مى كردم. سكوت مرگ آور قبرستان لبخندهایم را بى رنگ مى كرد.
    مروارید هاى بدلى از گردنبند زمان مى ریخت، مثل روزهایى كه ازعمر دوازده ساله ام جدا مى شد.
    یادم مى آید از همان لحظه هایى كه چشم گشودم جاى دست هایت روى شانه هاى یخ زده ام خالى بود.
    وقتى بچه هاى هم سن و سالم ترس ها و شادى هایشان را با مادرانشان قسمت مى كردند من بودم و تنهایى.
    یك روز بابا نشانى قبرت را داد.
    مثل همه آدم هایى كه نمى دانند چطور باید مرگ بابا و مامان بچه اى را به او حالى كنند بابا هم مانده بود چطور این خبرتكان دهنده را به من بگوید.
    اما بالاخره گفت و از آن روز به بعد من ماندم و سنگ قبرى تنها.
    وقتى بادهاى ملایم شروع به وزیدن مى كردند بابا غصه دار مى شد.
    مى گفت مامانت عاشق بادهاى بهارى بود و براى همین اسمت را «نسیم» گذاشتیم.كاش مى دیدى در آن روزهاى یكنواخت چطورهر روز دوان دوان یك راست از مدرسه راهى قبرستان مى شدم.
    بچه ها خستگى هایشان را به خانه مى بردند و من به گورستانى سرد...
    آن ها سیر تا پیاز آن چه را دركلاس درس گذشته بود كنار اجاق هاى گرم و دیگ هاى پر از غذاى مادرانشان تعریف مى كردند و من تنهاى تنها كوله بارم را به نقطه اى پر سكوت مى آوردم.
    سكوت؛ مادر! سكوت.سكوت اندوهناكى كه ازسینه هر قبر بلند مى شد دلم را به هم مى ریخت.
    شب ها خواب بیدارى مى دیدم.
    انگارهیچ وقت بیدار نبودم.
    بابا مى گفت سال ها پیش در شهرى بزرگ خانه اى داشتیم اما بعد از مردن تو این ده را براى رسیدن به آرامش و فراموشى روزهاى گذشته انتخاب كرده است.
    وقتى بزرگ تر شدم بابا از روزهاى عاشق شدنتان هم برایم كمى گفت. هرچه صندوقچه قدیمى روى طاقچه را زیر و رو كردم یك عكس بیشتر از تو پیدا نكردم.
    عكس را در كیف مدرسه اى ام مى گذاشتم و با خود به هر طرف مى بردم.
    فكر مى كردم اگر بزرگ شوم شبیه تو زیبا و موطلایى خواهم شد!
    دلم نمى خواست بچه ها بدانند مامان ندارم. اما یك روز حالم درحیاط مدرسه بد شد.
    خانم ناظم گفت سرایدار را بفرستید بابایش را بیاورد.
    شك كردم.
    آخر اگر این اتفاق براى هر كدام از بچه هاى دیگر مى افتاد خانم «فنایى» -ناظم - زودى مادر بچه ها را صدا مى زد.
    همان موقع بود كه فهمیدم همه شاگرد و معلم ها مى دانند من مامان ندارم.
    از آن روز به بعد دیگر دلم نمى خواست پا به مدرسه بگذارم.
    مى دیدم همه با من مهربانى مى كنند اما نمى فهمیدم همه از روى ترحم است.
    بچگى بود و یك دنیا فكر نپخته.
    بهار و عید داشت مى آمد ،
    عید.
    تخم مرغ هاى رنگ شده.
    هفت سین و سبزه هاى تازه جوانه زده.
    بوى عید اما در خانه خالى وبى مادرما نمى آمد.
    حال بابا هم بهتر از من نبود.
    آشفتگى و حرف هاى ناگفته درنگاهش بى داد مى كرد.
    «مجنون آسمان «لیلا»ى عاشق را از زمین خانه مان ربوده است انگار... » باباهمیشه این را مى گفت. هروقت حرفت مى شد به جاى این كه بگوید مادرت؛ اسمت را بر زبان مى آورد، لیلا!
    خیلى وقت پیش بالاى قبرت درخت نارنج كاشته بودم؛ با همین دست هاى كوچكم.
    هرروز هوایش را داشتم. مى خواستم وقتى كنارت نبودم حس تنهایى نكنى. اسم درخت را گذاشتم نسیم. نسیمى كه شب و روز دورسرت بگردد و در فصل هاى سرد و گرم حق فرزندى را برایت به جا بیاورد.
    ........................
    اما درست ۶ سال پیش در آخرین غروب اسفند اتفاق عجیبى افتاد. برایت هفت سین آماده كردم.
    بابا این كار را دوست نداشت اما آخرش حریفم نشد و كارى را كه دوست داشتم انجام دادم.
    سینى مسى بزرگى از بازار خریدم وبا جان و دل «سین» ها را برایت چیدم.
    وقتى به انتهاى گورستان رسیدم یك مرتبه خشكم زد ،مثل شاخه هاى خشكیده گیلاس در زمستان.
    چند كارگر با بیل و كلنگ به جان قبرت افتاده بودند.
    سینى هفت سین از دستم افتاد.
    به درخت نارنجى كه كاشته بودم تكیه دادم.
    جیغ زدم.
    با ناخن هاى ریزم بر خاك كنار قبرت چنگ انداختم.
    دلم مى خواست كارگران را تكه تكه كنم.
    زبانم بند آمده بود. آب دهانم خشك شده بود. اگر كارد مى زدند خونم درنمى آمد.
    گفتم آهاى...! این قبر مادرمن است، ولش كنید.دست بردارید. دور شوید. چه كار مى كنید ؟
    بعد از هوش رفتم. روى زمین افتادم...
    كارگرها زن مرده شور را پیدا كردند و بالا سرم آوردند.
    وقتى چشم گشودم خود را در اتاقكى دیدم.
    با نفس بریده گفتم چطور جرأت كردید خانه مادرم را خراب كنید.
    زن پیر با نگاهى پر از آرامش گفت : دخترم آن قبرخالى است !
    دهانم بسته شده بود.
    شاید مى خواستند با این دروغ سرو صدایم بخوابد.
    اماآن ها دروغ نمى گفتند مادر !
    بابا سال ها پیش این قبردروغین را براى تو خریده بود تا هر وقت از او نشانى تو را گرفتم بى چون و چرا بگوید مرده اى.
    باورش برایم سخت بود و هنوزهم هست.
    همان روز با صورتى خیس رفتم پیش بابا. نمى دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
    كلاغ ها گاه و بى گاه مى خواندند.
    تا به بابا برسم هزار و یك سؤال در ذهنم نقش بست.
    آن روز مروارید هاى بدلى دیگرى از نخ پاره پاره گردنبند زمان افتاده بودند.
    حقیقتى مخوف در خواب هاى بیدار و بیدارى هاى خواب آلود وجود داشت كه هنوز آن ها را نمى دانستم.
    بالاخره بابا را دیدم.
    شاید هیچ وقت فكر نمى كرد بى استفاده ماندن قبردروغین مادر دستش را پیش من رو كند.
    گفتم بابا فقط بگو چرا ؟؟
    بابا هق هق گریست.
    سر زخم هاى كهنه اش با این سؤالم بازشد انگار.
    آن روز غروب بابا دلش مى خواست به قعر زمین فرو رود اما به این سؤالم جواب ندهد.
    با دیدن چهره در همم از پا در آمد.
    دریك لحظه به اندازه هزاران سال پیر شد.
    بعد برایم گفت كه چقدرعاشق هم بوده اید و در شب هاى عاشقى ته كوچه بن بست تان آه مى كشیده و لیلا لیلا مى خوانده براى چشم هاى آبى ات.
    چشم هایش بى حال مى شد وقتى نامت را بر زبان مى آورد.
    گویى هزاران سال عاشقت بوده و هست.
    بابا قصه زیباى روزى را برایم تعریف كرد كه بالاخره برادرهایت را براى ازدواج راضى كرده بود.
    بابا گفت : «زیر یك سقف رفتیم. با عشق. وقتى لیلا تو را حامله بود شرط گذاشت اگر دختر باشى نامت را بگذاریم نسیم.»
    گاه لبخند كمى در هق هق و نفس هاى بریده اش شنیده مى شد. در میان گریه خندیدنش مثل خرناسه هاى یك عقاب زخم خورده بود روى تپه هاى پست.
    بابا وقتى مى خواست جمله آخر را بگوید رویش را برگرداند.
    «اما همین كه تو به دنیا آمدى گفت دیگر نمى خواهمت. بچه ات را بردار برو مال خودت. طلاق مى خواهم.
    لیلاى من طلاق گرفت و رفت، براى همیشه.
    بعد از مدتى شنیدم با یكى از دوستان برادرش ازدواج كرده است.لیلا خیانت كرد نسیم جان!
    این حق من و تو نبود.
    از همان روزدیگر برایم مرد.
    در آن شهر بزرگ غریب هیچ آشنایى نداشتم.
    پدر و مادرم درشهر دیگر زندگى مى كردند.
    قبلا هشدار داده و گفته بودند لیلا تكه ما نیست بیا پى یكى از دختران شهر خودمان. اما زیر بار نرفتم. همین شد كه دستت را گرفتم و به این ده آوردمت.
    همان موقع هم سنگ قبرى خالى خریدم تا هر وقت مادرت را خواستى بگویم آن جاست.
    زیر خروارها خاطره.»
    .....................................
    مادر! حالا نسیمت بزرگ شده و در هر وزش بادهاى ملایم و ناملایم این سؤال را از خود مى پرسد كه چرا؟
    دلم مى خواهد بدانم به كدامین جرم دختر یك روزه ات را براى همیشه تنها گذاشتى و رفتى ؟
    هنوز براى دیدنت بر سر این قبر مى آیم.
    شنیده بودم مردم گاهى به هم مى گفتند «قبرى كه براى آن گریه مى كنى مرده ندارد» اما هیچ گاه معنى این حرف را نفهمیده بودم.
    هنوز هم منتظر مى نشینم.
    تو را كم دارم؛ لحظه به لحظه.
    به دختركان ،۱۷ ۱۸ساله هم سن خودم حسادت مى كنم.
    حالا دیگر حتى در این گورستان هم كسى را ندارم.
    دلم مى خواهد توهم روزى براى دختر بى تابت غذایى بیاورى كه گرم باشد مادر.در دنیاى آدم هاى زنده اى كه هنوز نفس مى كشند و زیر قبرى خیالى پنهان نشده اند. برگرد مادر!
    مـی دانَــم که سَـرت شلـوغ اسـت
    هَـر چقـدر بخواهـی منتظـرَت مـی مانــم
    اینجـا رویِ همیـن زمیـــن!
    امــــا...
    زودتَـر بیــا پاییـن "خُـــــدا جــان" ایـن پاییـن همـه با تــو کار دارنـد....!!

  5. Top | #34

    امتیاز: 5,215 ، سطح: 21
    پیشروی سطح: %33 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 335
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    5,215
    سطح
    21
    تشکر دریافتی
    3,736 بار در 2,075 پست
    نوشته ها
    4,389
    دستاورد ها:
    یک سال ثبت نام5000 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط نونا نمایش پست ها
    مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
    - بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
    - بله، حتماً. چه سوالی؟
    - بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می*گیرید؟
    مرد با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می*کنی؟»
    فقط می*خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می*گیرید؟
    - اگر باید بدانی خوب می*گویم، ۲۰ دلار.
    پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت: « می*شود ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟»
    مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: « اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار می*کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه*ای وقت ندارم.»
    پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
    مرد نشست و بازهم عصبانی*تر شد: «چطور به خودش اجازه می*دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟» بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام*تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می*آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
    مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
    - خواب هستی پسرم؟
    - نه پدر، بیدارم.
    - فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده*ام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی*هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
    پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: «متشکرم بابا!» بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله در آورد.
    مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و با فریاد گفت: « با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟»
    پسر کوچولو پاسخ داد: « برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. می*توانم یک ساعت از کار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم…
    خـــــــــيلي خيلي فوق العاده قشنگ بود مرسي ¹8²
    از بچگی بهم گفتن بزرگ میشی یادت میره
    من کوچیک شدم و یادم موند و این یادم داد
    که واقعیت همیشه خلاف گفته هاشون خواهد بود

  6. Top | #35

    امتیاز: 322 ، سطح: 3
    پیشروی سطح: %72 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 28
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    322
    سطح
    3
    تشکر دریافتی
    7 بار در 6 پست
    نوشته ها
    1,404
    دستاورد ها:
    سه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط نونا نمایش پست ها
    مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
    - بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
    - بله، حتماً. چه سوالی؟
    - بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می*گیرید؟
    مرد با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می*کنی؟»
    فقط می*خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می*گیرید؟
    - اگر باید بدانی خوب می*گویم، ۲۰ دلار.
    پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت: « می*شود ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟»
    مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: « اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار می*کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه*ای وقت ندارم.»
    پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
    مرد نشست و بازهم عصبانی*تر شد: «چطور به خودش اجازه می*دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟» بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام*تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می*آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
    مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
    - خواب هستی پسرم؟
    - نه پدر، بیدارم.
    - فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده*ام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی*هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
    پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: «متشکرم بابا!» بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله در آورد.
    مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و با فریاد گفت: « با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟»
    پسر کوچولو پاسخ داد: « برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. می*توانم یک ساعت از کار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم…

    چرا این داستان های احساسی برای من میگذارید
    Laugh for yesterday.Live for today.Pray for tomorrow.LOVE for always
    چیـــه بـــد نگـا میکنی

  7. Top | #36

    امتیاز: 880 ، سطح: 7
    پیشروی سطح: %65 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 70
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    880
    سطح
    7
    تشکر دریافتی
    69 بار در 17 پست
     
    نوشته ها
    169
    دستاورد ها:
    سه ماه فعالیت500 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .

    احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .

    ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .

    اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .

    دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .

    صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.

    صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که ...


    خلوت بی تو معنا نداره ...

    اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...


    اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری شده بود.

    پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .

    رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه عزیزش به هم ریخت .

    کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .


    -- الو سلام داداش

    -- سلام عزیزم

    .

    .

    .

    -- راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه میخوام برم . میخوام ...

    -- خوشبخت بشی آجینیه « آبجی » عزیزم .


    خنده هایی که زورکی شده بود اشکهایی که یواشکی ریخته شده بودند.

    پسرک دوست داشت داد بزنه . میخواست به گوش همه و همه برسونه که اون دختر غریبه ای که داداشی صداش میزنه ، نمیخواد داداشیه او باشه .

    او میخواست فریادی رو بزنه که به گوش همه برسونه اون آجینیش نیست ، اون عزیزتر از جانشه ، اون زندگیشه ، اون عشقشه ، اون ...

    ولی دختره دیگه رفته بود . اون همه ی اینها رو دونسته بود و رفته بود .


    پسرک دست از تلاش کشیده بود و ادامه میداد با وجود اینکه از آخر قصه خوب خبر داشت ولی همچنان ادامه میداد.


    کمبودی را در وجودش احساس میکرد که از سرنوشتی تاریک خبر میداد .

    کمبودی که به خاطر سرشت ناپاکی بود که یارانش ، همراهانه وجودش از آن رشته شده بودند .

    کمبودی مثل کمبود یه احساس ...

    احساس برای خود زنذگی کردن ، همه ی زندگیش را برای کسی گذاشته بود که دیگه ...


    کم کم داشت شب میشد ،شبی که به خاطر وجود ظلمت زودتر راهش رو پیدا کرده بود .

    پسرک در آن شب تاریک به نور تنها شمع خیالیش بسنده کرده بود، به تنها پشت گرمییش که اون هم پوشالی بود .

    ولی بازم تا اینجا کشنده بودش هر چند خیالی یا پوشالی.

    اون تنها خاطراتی بود که از یگانه کسش جا مانده بود .که برای او تا اینجا کشیده شده بود .

    ولی آخرش چی؟


    پسرک در حالی که یه گوشه در آن صحرای سرد نشسته بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد.

    اون تنها کسی بود که بعد آن شکست سنگین باز هم حاضر نمیشد یه لحظه درباره ی عزیزش بد فکر کنه.

    برای تنها عزیزش زمزمه میکرد و میسوخت ...


    ای به داد من رسیده ، تو روزهای خود شکستن

    ای چراغ مهربونی ، تو شبهای وحشت من

    ای تبلور حقیقت ، تویه لحظه های تقدیر

    تو شب رو از من گرفتی ، تو من رو دادی به خورشید


    اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

    برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی


    یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت

    غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت


    ناجییه عاطفه ی من ، شعرم از تو جون گرفته

    رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته ...


    احساس کرد که تاریکی کم کم داره بر وجودش سایه می افکنه.

    پسرکی که به چیزی غیر از عشق اعتقاد نداشت ، داشت برای عشقش پرپر میشد .


    چشمهایی که به ماه هستی به تنها ماه بی کسییه همه خیره مانده بود.

    اشک هایی که روی گونه های سرد در آن هوای به ظاهر گرم از سرمای بی برکته بی کسی یخ کرده ...

    خونی که در دستهای سرد و بی احساسش به خاطر وجود خاره گلی که در دستاش فشرده بود، از دور پیدا بود.


    و گل شب بو دیگه ، دیگه شبها بو نمیداد .

    چون اون مرده بود ...


    اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده ست ...



    مرگ عاشق عین بودن، اوج پرواز یک پرنده ست ..
    مـی دانَــم که سَـرت شلـوغ اسـت
    هَـر چقـدر بخواهـی منتظـرَت مـی مانــم
    اینجـا رویِ همیـن زمیـــن!
    امــــا...
    زودتَـر بیــا پاییـن "خُـــــدا جــان" ایـن پاییـن همـه با تــو کار دارنـد....!!

  8. Top | #37

    امتیاز: 880 ، سطح: 7
    پیشروی سطح: %65 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 70
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    880
    سطح
    7
    تشکر دریافتی
    69 بار در 17 پست
     
    نوشته ها
    169
    دستاورد ها:
    سه ماه فعالیت500 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

    چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:

    یبشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می شد؛ وقتی هم که به خانه می آمدند، ما جایی در کنار آنها نداشتیم و دیگر حوصله ای برای آنها باقی نمی ماند تا با ما هم صحبت باشند آخر نمی دانید چقدر بچه ها به هم صحبتی پدر و مادرشان احتیاج دارند. من و خواهر و برادرم احتیاج داشتیم وقتی از مدرسه بر می گشتیم، ساعاتی را در کنار پدر و مادر می بودیم و با هم سری به بیرون می زدیم و در پارک و این طرف و آن طرف، قدم می زدیم. ولی وقت بیکاری پدر و مادر، روزهای جمعه بود. که جمعه ها نیز روز استراحت آنان بود، و فرصتی برای رفع خستگی هفتگی
    هنگامی که پدر و مادر از سر کار بر می گشتند، من و خواهر و برادرم در کناری می نشستیم؛ منتظر می ماندیم تا آنها بپرسند که چه کرده ایم و چه می خواهیم بکنیم. درس تا کجا خواندیم و معلم در کلاس چه چیزی به ما یاد داد. ولی وقتی از نیازهای خود حرف می زدیم، فقط با کلمه «حوصله نداریم» روبرو می شدیم!
    آنها همه چیز برای ما مهیا کرده بودند، جز آنچه که بعدها فهمیدم نیاز واقعی من بود. هیچگاه جرات نکردم به آنها بگویم: پدر و مادر عزیزم، تنها کار کردن در زندگی کافی نیست، قدری هم به فکر ما باشید…؛ انتظار ما دست نوازش و محبت آنان بود.
    کم کم در اثر کم فکری و غفلت، و ندانم کاری خودم؛ دچار مشکلی شدم که شاید هر دختر کم تجربه و نیازمندی چون من گرفتار آن می شود. گرفتار زبان بازی دوستانی که به راحتی با سرنوشت انسان بازی می کنند. وقتی وارد دبیرستان شدم، به رغم این که پدر و مادر، کمتر کمکی به درسهایم نمی کردند؛ به تنهایی از عهده درسها برآمدم. تقریبا توانستم کمبودهای ناشی از محبت را به دست قلم بسپارم و با نوشتن مطالب ادبی، قدرت قریحه و احساسات درونی خود را به تصویر بکشم.
    در اولین جلسه ادبیات، حدود نیم ساعت وقتی اضافی آوردم و دبیر از ما خواست اگر مطلب زیبا و یا شعری همراه داریم، برای شاگردان بخوانیم.
    این بهترین فرصت برای من بود تا با خواندن نوشته هایم، جایی در کلاس برای خود باز کنم. قطعه ای راجع به «محبت» و پس از آن مطلبی در مورد «بی مهری» خواندم؛ که به شدت توجه بچه ها را جلب کرد.
    زنگ تفریح، انبوهی از بچه ها دورم را گرفتند و خواسند دفترم را در اختیار آنها بگذارم این دفتر که در حقیقت، دنیایی از شوق و امیدم بود، بلای جانم شد.
    با خواندن قطعه های ادبی، شمع هر محفل بودم، چرا که در جملات آن، نیازها و خواسته ها و محرومیتهای بچه ها بود.
    دفتر انشاء چند روزی دست به دست گشت، تا توسط دختری به نام «سیما» به دستم رسید. با تعریفهایی که از نوشته هایم کرد، چنین پنداشتم که او هم به ادبیات علاقه دارد و این موضوع، ما را بیشتر به هم نزدیک کرد. کم کم این ارتباط به جایی رسید که دفاتر دیگر خود را نیز به او دادم تا نظرش را بگوید.
    روزی که «سیما». دفترهایم را آورد، با حالت به ظاهر شرمنده ای گفت: «شیوا، من بدون اجازه تو دفترت را به برادرم دادم تا بخواند. او هم بدون اجازه، چند تا از اشکالاتت را نوشته است… خیلی ببخشید… کار زشتی کرده…!»
    گفتم: اشکالی ندارد.
    اما در جمع دفترهایم به یک دفتر دیگر برخوردم. پرسیدم: این دیگر چیست؟
    گفت: راستی، برادرم بعضی مواقع مطالبی می نویسد، فکر کردم برای تو جالب باشد. لذا آوردم تا آنها را بخوانی!
    من به خاطر انتقامجویی از برادرش، دفتر او را گرفتم تا با ایرادگیری از مطالبش به وی بفهمانم که بیشتر از من نمی داند.
    اما شکل گیری مطالب و انتخاب جمله ها طوری بود که از نیازها و کمبودهای من خبر می داد بعدها فهمیدم که برادرش دقیقاً یک کار هماهنگ خانوادگی من، توطئه ای برای ضایع کردن من پیاده کرده است.
    چیزی که خیلی از دختران هم سن و سال من نمی دانند، این است که نباید در برابر تعریفها و گفته های ظاهر فریب افراد، گول خورد. نبایست که دل به عشقهای خیابانی داد…
    «افشین» در دفتری که برای من فرستاده بود، دقیقاً انگشت روی مسایلی گذاشته بود که من در طول زندگی از پدر و مادرم انتظار داشتم. در نوشته هایش از عشق و دوستی، ایمان به یک زندگی سالم سخن به میان آورده بود. اما نمی دانستم که همه این نوشته ها از دل برنخاسته، بلکه ساخته و پرداخته ذهن «افشین» بود برای فریب دادن و به دام انداختن من.
    حدود دو ماه از دوستی من با «سیما» گذشت. روزی از جانب او به خانه اش دعوت شدم و برای اولین بار با «افشین» آشنا شدم-ظاهری مرتب داشت و خود را مودب و خوب نشان می داد. چیزی که خیلی از افراد در برخورد اول نشان می دهند تا زشتیهای درونشان، چهره ننماید. سخنان ظریف و شیرین می گفت، که مثل نوشته هایش به دل می نشست و آدم از شنیدنش سیر نمی شد.
    هوا در حال تاریک شدن بود، از «سیما» و «افشین» خداحافظی کردم. افشین از من خواست مسافتی از راه را با من بیاید، پذیرفتم. وقتی به سر کوچه مان رسیدیم، نگاه معنی داری به من کرد و گفت: به امید دیدار….!
    بدین ترتیب، دوستی من با «افشین» آغاز شد و از فردا، نامه های او که از جانب «سیما» به دستم می رسید، جلوه دیگری به زندگیم داد، بعدها فهمیدم که همه اش دروغ بود و سراب! دیگر به جای پرداختن به درس و مشق، به فکر «افشین» بودم و آینده زیبایی که برایم تصویر می کرد. دیگر به فکر پدر و مادر نبودم، حتی اگر آزاری هم از آنها می دیدم، زیاد به دل نمی گرفتم. چون دست محبت «افشین» را بر سرم می دیدم و فقط به او می اندیشیدم.
    من با تمام وجود او را دوست داشتم و تمام لحظاتم را متعلق به او می دانستم. «افشین» هم، در نوشته هایش از آینده سخن می گفت و از عشق و آشیان کوچک زندگیمان که با هم خواهیم ساخت!
    هفته پیش برای گرفتن جزوه های شیمی به در خانه «سیما» رفتم. از پشت در، صدای «افشین» را شنیدم که تعارف کرد داخل خانه بروم. مثل همیشه داخل خانه شدم، ولی «سیما» به استقبالم نیامد. کمی ترسیده بودم، داخل حیاط، نزدیک در ورودی ایستادم صدای «افشین» مرا به خود آورد. با لحن ملایمی گفت: شیوا خانم! هوا سرد است، چرا داخل اتاق نمی آیی؟!
    گفتم: نه، فقط آمدم جزوه های شیمی را از «سیما» بگیرم، مگر خانه نیست؟ گفت: نه، با مادرم پیش دکتر رفته است.
    گفتم: پس من می روم، اگر آمد، به او بگویید جزوه ها را برایم بیاورد.
    «افشین» با لحن ملتمسانه ای گفت: فقط برای چند لحظه بیا داخل. ابتدا نپذیرفتم، اما کم کم درخواست او را قبول کردم. «افشین» برای نشان دادن آلبوم عکسش مرا داخل اتاق خود برد و با زبان چرب و کلمات شیرین، مرا به خواب غفلت فرو برد، و آنچه نباید بشود، شد…!
    گویا یکی از همسایگان رفتن من به داخل خانه را به پدر و مادرم اطلاع داده بود. با آمدن آنها دیگر آبرویی برای من و خانواده ام باقی نماند. تمام همسایگان به تماشا ایستاده بودند. اما در این میان فقط یک چیز برایم مهم بود؛ و آن، حرفهای «افشین» بود که بارها می گفت: اگر تمام دنیا بر سرش خراب شود، مرا از دست نخواهد داد!
    چند ساعت از این واقعه گذشت.
    سرزنش و سرکوفتهای پدر و مادرم داغهای دل مرا تازه کرد. اما سکوت کردم.
    با شکایت پدرم، از سوی کلانتری، به پزشکی قانونی رفتیم. در طول این مدت، در اندیشه بودم که بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند؛ با علاقه ای که بین من و افشین هست، همه چیز حل می شود. اما برخلاف ذهنیات من، وقتی از او پرسیدند: آیا حاضری «شیوا» را به عقد خود در بیاوری؟ او با همان چهره قاطع همیشگی گفت:
    نه…!
    آسمان بر سرم خراب شد. بی اختیار به گریه افتادم، اما نه به خاطر آینده سیاه خودم، بلکه به خاطر فریبی که خروده بودم. آهسته به طرف «افشین» رفتم، با صدای بلند گفتم: «افشین»! آن همه قصه های پر از محبتی که می گفتی، چه شد؟ آشیان کوچکی که می گفتی، به این زودی فراموش کردی؟ مگر نمی گفتی دوستم داری و خدا مرا برای تو آفریده است؟ چطور می توانی در این توفان سهمگین، مرا تنها بگذاری؟!
    «افشین» گفت: بله دوستت داشتم، اما وقتی دیدم بی اراده هستی، احساس کردم که نه تنها به درد من، بلکه به درد زندگی کردن هم نمی خوری…!
    حرفهای آخر دختر، توأم با اشک بود. اما اشکی که حاصلی برای او نداشت.
    گفتم: دخترجان! تو در کمال نادانی، برای رهایی از مشکلی که تحمل آن زیاد هم سخت نبود، خود را به گردابی انداختی که خانه سعادت خود و پدر و صریحاً می گفتی و از آنها خواهش می کردی به حرفهای تو گوش بدهند، این چنین نمی شد؟
    دختر فریب خورده نگاه معنی داری به من کرد و در حالی که قطره های اشک خود را پاک می نمود، گفت: اگر آنها فقط به کار فکر نمی کردند؛ اگر می فهمیدند که بچه را برای چه به دنیا می آورند؛ اگر فراغتی می یافتند که به نیازهای درونی فرزندشان نیز توجه کنند، این چنین نمی شد. هر چند خودم نیز مقصرم.
    حالا آمده ایم تا قانون، حکم کند.
    «افشین» به خاطر لکه دار کردن عفت من، به زندان می رود تا پس از آزاد شدن، با امید و تجربه ای بیشتر به زندگی روی بیاورد. اما من می بایست تا آخر عمرم، اسیر گناهکاری، و دامان آلوده خود باشم. ای کاش حدیث پردرد زندگیم به گوش دخترانی که سرنوشتی چون من دارند. برسد؛ تا گول ظاهر انسانها را نخورند و واقعیات زندگی را ببینند!
    مـی دانَــم که سَـرت شلـوغ اسـت
    هَـر چقـدر بخواهـی منتظـرَت مـی مانــم
    اینجـا رویِ همیـن زمیـــن!
    امــــا...
    زودتَـر بیــا پاییـن "خُـــــدا جــان" ایـن پاییـن همـه با تــو کار دارنـد....!!

  9. Top | #38

    امتیاز: 880 ، سطح: 7
    پیشروی سطح: %65 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 70
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    880
    سطح
    7
    تشکر دریافتی
    69 بار در 17 پست
     
    نوشته ها
    169
    دستاورد ها:
    سه ماه فعالیت500 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

    وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
    دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

    وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
    مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.
    مـی دانَــم که سَـرت شلـوغ اسـت
    هَـر چقـدر بخواهـی منتظـرَت مـی مانــم
    اینجـا رویِ همیـن زمیـــن!
    امــــا...
    زودتَـر بیــا پاییـن "خُـــــدا جــان" ایـن پاییـن همـه با تــو کار دارنـد....!!

  10. Top | #39

    امتیاز: 5,215 ، سطح: 21
    پیشروی سطح: %33 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 335
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    5,215
    سطح
    21
    تشکر دریافتی
    3,736 بار در 2,075 پست
    نوشته ها
    4,389
    دستاورد ها:
    یک سال ثبت نام5000 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    نیاری به داستان نیست اواتارمو ببینین خودش صد تا داستان توشه
    از بچگی بهم گفتن بزرگ میشی یادت میره
    من کوچیک شدم و یادم موند و این یادم داد
    که واقعیت همیشه خلاف گفته هاشون خواهد بود

  11. Top | #40

    امتیاز: 325 ، سطح: 3
    پیشروی سطح: %75 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 25
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    325
    سطح
    3
    تشکر دریافتی
    9 بار در 4 پست
    نوشته ها
    87
    دستاورد ها:
    سه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط SINA-IR نمایش پست ها
    نیاری به داستان نیست اواتارمو ببینین خودش صد تا داستان توشه


    مشخصه من که تا تشو خوندم
    زنده باد دختری که،نه منتظر میمونه کسی خوشبختش کنه،نه اجازه میده کسی بدبختش کنه...


صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 02-06-2013, 01:58 PM
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 11-04-2012, 03:07 PM
  3. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 10-11-2012, 08:22 PM
  4. پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 09-03-2012, 04:14 PM
  5. بوی کباب مستاجر {داستان واقعی}
    توسط Afshin Shakeri در انجمن آزاد غير تخصصي
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 07-22-2012, 12:04 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
کلیه حقوق مادی و معنوی برای پرتال Madmoo محفوظ است.
طراحی قالب توسط وی بی ایران
قدرت گرفته از ویبولتین 4.2