• جنگ خان ها

  • بانوی محبوب

  • جنگ های فضایی

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 40

موضوع: داستانهای عاشقانه

  1. Top | #1

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    داستانهای عاشقانه

    سلام.من خیلی از داستان خوشم میاد.مخصوصا اگه عاشقانه باشه.واسه همین هم یه تالپیک زدم که توش هم دیگران داستانهای منو بخونن و هم من مال دیگران رو.لذت ببرید¹1²
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


  2. Top | #2

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
    انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
    زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
    مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
    زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
    مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
    زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
    مرد جوان: مرا محکم بگیر
    زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
    مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
    روز بعد روزنامه ها نوشتند
    برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
    و این است عشق واقعی. عشقی زیبا
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


  3. Top | #3

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    خانمی* از منزل* خارج* شد و در جلوی* در حیاط با سه* پیرمرد مواجه* شد. زن* گفت*: شماها رانمی*شناسم* ولی* باید گرسنه* باشید لطفا به* داخل* بیایید و چیزی* بخورید. پیرمردان* پرسیدند: آیا شوهرت*منزل* است*؟ زن* گفت*: خیر، سرکار است*. آنها گفتند: ما نمی*توانیم* داخل* شویم*. بعد از ظهر که* شوهر آن*زن* به* خانه* بازگشت*..

    همسرش* تمام* ماجرا را برایش* تعریف* کرد. مرد گفت*: حالا برو به* آنها بگو که* من* درخانه* هستم* و آنها را دعوت* کن*. سپس* زن* آنها را به* داخل* خانه* راهنمایی* کرد ولی* آنها گفتند: ما نمی*توانیم*با هم* داخل* شویم*. زن* علت* را پرسید و یکی* از آنها توضیح* داد که*: اسم* من* ثروت* است* و به* یکی* دیگرازدوستانش* اشاره* کرد و گفت* او موفقیت* و دیگری* عشق* است*. حالا برو و مسئله* را با همسرت* در میان*بگذار و تصمیم* بگیرید طالب* کدامیک* از ما هستید! زن* ماجرا را برای* شوهرش* تعریف* کرد. شوهر که*بسیار خوشحال* شده* بود با هیجان* خاص* گفت*: بیا ثروت* را دعوت* کنیم* و منزلمان* را مملو از دارایی*نماییم*. اما زن* با او مخالفت* کرد و گفت*: عزیزم* چرا موفقیت* را نپذیریم*! در این* میان* دخترشان* که* تا این*لحظه* شاهد گفت* و گوی* آنها بود گفت*: بهتر نیست* عشق* را دعوت* کنیم* و منزلمان* را سرشار از عشق*کنیم*؟ سپس* شوهر به* زن* نگاه* کرد و گفت*: بیا به* حرف* دخترمان* گوش* دهیم*، برو و عشق* را به* داخل*دعوت* کن*، سپس* زن* نزد پیرمردان* رفت* و پرسید کدامیک* از شما عشق* هستید؟ لطفا داخل* شوید ومهمان* ما باشید. در این* لحظه* عشق* برخاست* و قدم* زنان* به* طرف* خانه* راه* افتاد. سپس*آن* دو نفر هم* بلندشده* و وی* را همراهی* کردند. زن* با تعجب* به* موفقیت* و ثروت* گفت*: من* فقط عشق* را دعوت* کردم*! دراین* بین* عشق* گفت*: اگر شما ثروت* یا موفقیت* را دعوت* می*کردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرون*منتظر بمانند اما زمانی* که* شما عشق* را دعوت* کردید، هر جا که* من* بروم* آنها نیز همراه* من* می*آیند.
    هر کجا عشق* باشد در آنجا ثروت* و موفقیت* نیز حضور دارد.
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


  4. Top | #4

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    جوانی چند روز قبل از عروسی آبله ی سختی گرفت و بستری شد…
    نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود می نالید
    بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…
    مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
    موعد عروسی فرا رسید زن نگران صورت خود… که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر او هم کور شده بود
    مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد…
    ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود…
    همه تعجب کردند…
    مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم …
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


  5. Top | #5

    امتیاز: 880 ، سطح: 7
    پیشروی سطح: %65 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 70
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    880
    سطح
    7
    تشکر دریافتی
    69 بار در 17 پست
     
    نوشته ها
    169
    دستاورد ها:
    سه ماه فعالیت500 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    میشه یه داستانی بزارم که یه جورایی هم عاشقونست هم غمگین که آخر غمگین تموم میشه؟
    مـی دانَــم که سَـرت شلـوغ اسـت
    هَـر چقـدر بخواهـی منتظـرَت مـی مانــم
    اینجـا رویِ همیـن زمیـــن!
    امــــا...
    زودتَـر بیــا پاییـن "خُـــــدا جــان" ایـن پاییـن همـه با تــو کار دارنـد....!!

  6. Top | #6

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    چشمانش…
    چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟
    به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کردم،
    روزی دیگر که او را دیدم، آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی
    سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو….!
    ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود، به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را
    نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری…!
    می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم، ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از
    خداحافظی…!!
    وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود، وحشت زده و حیران
    پارچه را کنار زدم، تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم…
    امروز روز مرگ من است، مرگ احساسم، مرگ عاطفه هایم
    امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد
    او می رود بی آنکه بداند به حد پرستش
    دوستش دارم…
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


  7. Top | #7

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    دختري بود نابينا
    که از خودش تنفر داشت
    که از تمام دنيا تنفر داشت
    و فقط يکنفر را دوست داشت
    دلداده اش را
    و با او چنين گفته بود
    « اگر روزي قادر به ديدن باشم
    حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
    عروس **** گاه تو خواهم شد »

    ***
    و چنين شد که آمد آن روزي
    که يک نفر پيدا شد
    که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
    و دختر آسمان را ديد و زمين را
    رودخانه ها و درختها را
    آدميان و پرنده ها را
    و نفرت از روانش رخت بر بست

    ***
    دلداده به ديدنش آمد
    و ياد آورد وعده ديرينش شد :
    « بيا و با من عروسي کن
    ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

    ***
    دختر برخود بلرزيد
    و به زمزمه با خود گفت :
    « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
    دلداده اش هم نابينا بود
    و دختر قاطعانه جواب داد:
    قادر به همسري با او نيست

    ***
    دلداده رو به ديگر سو کرد
    که دختر اشکهايش را نبيند
    و در حالي که از او دور مي شد گفت
    «
    پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


  8. Top | #8

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

    چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

    دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

    تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

    چطور میتونی بگی عاشقمی؟


    من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


    ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


    باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

    صدات گرم و خواستنیه،

    همیشه بهم اهمیت میدی،

    دوست داشتنی هستی،

    با ملاحظه هستی،

    بخاطر لبخندت،

    دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

    پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


    عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

    گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

    گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
    اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

    عشق دلیل میخواد؟

    نه!معلومه كه نه!!

    پس من هنوز هم عاشقتم

    نظره تو چیه؟
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


  9. Top | #9

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
    ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
    ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
    چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬* همه قبول کردند.
    ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
    همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.
    نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
    خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
    اصالت به ميان ابر ها رفت.
    هوس به مرکز زمين راه افتاد.
    دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.
    طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
    حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
    آرام آرام همه قايم شده بودند و
    ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
    اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
    تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.
    ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.
    ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...
    همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.
    بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.
    ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
    ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
    صدای ناله ای بلند شد.
    عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
    شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
    ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
    حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
    عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.
    همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
    و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


  10. Top | #10

    امتیاز: 377 ، سطح: 4
    پیشروی سطح: %27 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 73
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    377
    سطح
    4
    تشکر دریافتی
    7 بار در 5 پست
    نوشته ها
    356
    دستاورد ها:
    مشاورسه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : داستانهای عاشقانه

    پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم نظرتو بگو
    سبد سبد بوسه برای همه!¹8²


صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 02-06-2013, 01:58 PM
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 11-04-2012, 03:07 PM
  3. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 10-11-2012, 08:22 PM
  4. پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 09-03-2012, 04:14 PM
  5. بوی کباب مستاجر {داستان واقعی}
    توسط Afshin Shakeri در انجمن آزاد غير تخصصي
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 07-22-2012, 12:04 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
کلیه حقوق مادی و معنوی برای پرتال Madmoo محفوظ است.
طراحی قالب توسط وی بی ایران
قدرت گرفته از ویبولتین 4.2