• جنگ خان ها

  • بانوی محبوب

  • جنگ های فضایی

نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .

  1. Top | #1

    امتیاز: 1,741 ، سطح: 11
    پیشروی سطح: %64 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 109
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    1,741
    سطح
    11
    تشکر دریافتی
    2,041 بار در 1,004 پست
    نوشته ها
    4,413
    دستاورد ها:
    مشاور1000 امتیازسه ماه فعالیت

    معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .

    ع ش ق

    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
    در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .

  2. Top | #2

    امتیاز: 348 ، سطح: 3
    پیشروی سطح: %98 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 2
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    348
    سطح
    3
    تشکر دریافتی
    2 بار در 2 پست
    نوشته ها
    214
    دستاورد ها:
    سه ماه فعالیت200 امتیاز

    پاسخ : معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .

    من میخوااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااام گریه کنم
    کسی معترضه ؟؟؟؟؟؟؟
    "M"
    Patria O Muerte, Vinceremos
    پست ترین انسان کسی است که
    راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد

    هر چند وقت یک بار خوب است آدم به مردم خوش اقبال جهان درس بدهد، حتی اگر برای این باشد که غرورشان را لحظه ای مبدل به شرم کند؛ چرا که خوشبختی هایی متعالی تراز خوشبختی آنها وجود دارد؛ خوشبختی*هایی عظیم تر و عزیزتر
    Ernesto Rafael Guevara de la serna
    ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا
    mahdi.karimi1986@yahoo.com

  3. Top | #3

    امتیاز: 1,741 ، سطح: 11
    پیشروی سطح: %64 ، امتیاز مورد نیاز برای رسیدن به سطح بعدی: 109
    فعالیت کل: %0
    امتیاز
    1,741
    سطح
    11
    تشکر دریافتی
    2,041 بار در 1,004 پست
    نوشته ها
    4,413
    دستاورد ها:
    مشاور1000 امتیازسه ماه فعالیت

    پاسخ : معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .






    .

    يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي
    و يك دقيقه سكوت!
    به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

    به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!

    به فرض كه لايقش نبودم! به فرض كه دوستم نداري!!
    نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.
    بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي:
    اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!! دريغ از همين حرف,
    چه مي شود كرد توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,
    چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد, بگذريم...
    حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت
    شايد اين عزيزكرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!
    حق بعد از تو با اوست. اين بار ديگر شعر نمي نويسم,
    نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم
    و براي تو پاره كردم.ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,
    چه اسم قشنگت, چه نيامدنت
    و اين بار هم بي جوابيت كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به
    هم پيوند زد, تاريخ نمي زنم!
    هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

    حرف آخر اينكه ياس سفيدم, بي تقصير پروانه ات مي مانم
    و براي تو مي نويسم, تو عزيزي! نگو چه لحن غم انگيزي,
    راست مي گويم كه عزيزي, حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني
    و دور بريزي!

    كسي كه هم بي تو ميميرد و هم براي تو!






    انتظار واژه ی غریبی است ...

    واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

    که چه سخت است انتظار

    هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

    خواهم ماند تنها در انتظار تو

    چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

    شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

    می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

    گریان نمی مانم، خندانم!

    برای ورودت ای عشق.

    وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

    نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

    وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...



    و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

    تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

    میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

    به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

    به یاد او و تقدیم به او ...





    - - - Updated - - -


    اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
    مهم اينه كه چقدر دوسش داري فقط همين
    اگه لازم بشه ابرو رو بزار زمين
    برگا زرده روزاي اول پاييزه و غم فراونه
    بزار اون بشكنه و دست رو برگا بزاره
    هركسي رو بيشتر دوست داري
    زودتر دلتو ميشكنه
    اوني كه فكر نميكني
    اتيش به قلبت ميزنه

    نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389| ساعت 2:14 بعد از ظهر| توسط ریحانه| يک نظر |


    .
    يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي
    و يك دقيقه سكوت!
    به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.
    به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!
    به فرض كه لايقش نبودم! به فرض كه دوستم نداري!!
    نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.
    بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي:
    اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!! دريغ از همين حرف,
    چه مي شود كرد توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,
    چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد, بگذريم...
    حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت
    شايد اين عزيزكرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!
    حق بعد از تو با اوست. اين بار ديگر شعر نمي نويسم,
    نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم
    و براي تو پاره كردم.ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,
    چه اسم قشنگت, چه نيامدنت
    و اين بار هم بي جوابيت كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به
    هم پيوند زد, تاريخ نمي زنم!
    هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

    حرف آخر اينكه ياس سفيدم, بي تقصير پروانه ات مي مانم
    و براي تو مي نويسم, تو عزيزي! نگو چه لحن غم انگيزي,
    راست مي گويم كه عزيزي, حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني
    و دور بريزي!

    كسي كه هم بي تو ميميرد و هم براي تو!





    انتظار واژه ی غریبی است ...

    واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

    که چه سخت است انتظار

    هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

    خواهم ماند تنها در انتظار تو

    چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

    شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

    می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

    گریان نمی مانم، خندانم!

    برای ورودت ای عشق.

    وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

    نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
    ژ
    وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...


    و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

    تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

    میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

    به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

    به یاد او و تقدیم به او ...


    نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389| ساعت 2:8 بعد از ظهر| توسط ریحانه| يک نظر |


    بی وفا
    مي شد از تو بودن
    عالمي ترانه ساخت
    كهنه ها رو تاز كرد
    از تو يك بهانه ساخت
    با تو ميشد كه صدام
    همه جارو پركنه
    تا قيامت اسم ما
    قصه ها رو پر كنه
    اما خيلي دير دونستم
    تو فقط عروسكي
    كور و كر بازيچه ي باد
    مثل يك بادبادكي
    دل سپردن به عروسك
    منو گم كرد تو خودم
    تورو خيلي دير شناختم
    وقتي كه تموم شدم
    نه يه دست رفيق دستمه
    نه شريك غم بودي
    واسه حس كردن دردام
    خيلي خيلي كم بودي
    توي شهر بي كسي هام
    تورو از دور ميديدم
    با رسيدن به تو افسوس
    به تباهي رسيدم
    شهر بي عابر و خالي
    شهر تنهايي من بود
    لحظه ي شناختن تو
    لحظه ي تموم شدن بود
    مگه ميشه از عروسك
    شعر عاشقانه ساخت
    عاشق چيزي كه نيست شد
    روي دريا خونه ساخت



موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 62
    آخرين نوشته: 01-14-2013, 10:39 PM
  2. بن 21ساعته چرا قرمز هست
    توسط *من دیگه مرده ام* در انجمن قوانین و مقررات و آخرین اخبار
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 01-12-2013, 06:44 PM
  3. اي تو اون اعتماد به نفست!!
    توسط Afshin Shakeri در انجمن آزاد غير تخصصي
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 06-18-2012, 12:38 PM
  4. شارژ ابتدایی 12 ساعته باطری غلط است!
    توسط Sayrex در انجمن موبایل ها و تبلت ها
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 01-17-2012, 05:53 PM
  5. جواهرات سلطنتی ایران( از دست ندین)
    توسط Soheil_Farhadi در انجمن مباحث متفرقه تخصصی
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 10-09-2011, 09:17 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
کلیه حقوق مادی و معنوی برای پرتال Madmoo محفوظ است.
طراحی قالب توسط وی بی ایران
قدرت گرفته از ویبولتین 4.2